سید آباد و ضربه های سامان
سلام پسر بی زبونم
الهی مادرت فدات بشه که اینقدر ضربه خوردی.
جمعه گذشته یعنی 30 اردیبهشت با خونواده بابایی رفتیم سیدآباد
خونه یکی از آشناهاشون.
یک ساعتی می شد که رسیده بودیم که گرم حرف بودیم دیدیم شما رفتین
پای باغچه با شیلنگ آب بازی می کنی تا اومدم بگیرت با کله رفتی تو باغچه
پر ازآب وگل جالبیش گریه هم نکردی حالا همه سرو صورت پر از آب گل بود
شما هم کیف کرده بودی وذوق می کردی تو اون گیر وبیری عکس ازت گرفتم
که زیاد خوب نشد بعد با مادربزرگ رفتیم سروصورت رو شستیم ولباسات وعوض کردیم.
دوباره یک ساعت بعدش واست تو قابلمه غذاتو داغ کرده بودم اومدم رو حیاط به تو و
پویا می دادم قاشق چهارمی بود که وقتی گذاشتم دهنت جیغت دراومد منم
فکر می کردم که حتما لقمه ای که تو دهنت گذاشتم داغ بوده قابلمه رو انداختم
بردمت هِی آب زدن به دهنت کم کم آروم شدی یه خورده وقت که گذشت
چونه وزیر گَلوت قرمز شد همه می گفتن الهی بمیرم چطور افتاده توباغچه
ضربه خورده هیچی هم نگفته، وقتی خواب رفتی وبیدار شدی دیدم زیر
گردنت حالت سوختگی پیدا کرده یعنی قهوه ای شده بود روی دستتم
یه خال سوختگی بود بعدش فهمیدم که چیکار کردم
(وقتی
داشتم غذاتو می دادم همراه قاشق قابلمه هم میارم جلو
مثل اینکه دسته قابلمه می خوره به زیر گَلوت می سوزه اونوقت تو
می خواستی از خودت دفاع کنی با پشت دست قابلمه رو
می زنی کنار دستتم می سوزه)الهی ماردت بمیره که این جور
سوختی وکسی نفهمید.وقتی رسیدیم بافق به بابات گفتم
بابات هم گفت یه روز بچه نگه داشتی چیکار سرش آورد.
بعدشم که رفتیم خونه مامانجون،وقتی که دیدن دیگه واویلا
چقدر سرکوفتم دادم جلوشون تکون می خوردم دعوام می کردن
تا 2روز همین جوری بودن،حقم دارن این همه وقت نگهت می دارن
بدون اینکه ضربه بخوری منم که هروقت نگهت می دارم محال که
ضربه نخوری
.


سید آباد و ضربه های سامان
